شهيد سعيد رضا محمدزاده
شهيد سعيد رضا محمدزاده | ||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||
|
|
خاطرات
خیلی خوش برخورد و دوست داشتنی بود ، به همین خاطر خانواده ام نیز او را می شناخت ، وقتی خبر شهادتش را به همسرم دام خیلی ناراحت شد با هم رفتیم تشیع آن دلاور؛ از ارادان که برگشتیم همسرم گفت حالم خوب نیست ، بخاطر شدت ناراحتی بچه اولمان زود(شش ماهه )بدنیا آمد که عمرش راداد به شما
یکی از خاطرات از اون, اینکه با موتور از ارادان به طرف گرمسار می آمد بین راه به برادری برمی خورد بعد از حال واحوال از سعید می پرسه تو گواهینامه داری ؟ سعید میگه نه چطور مگه؟او میگه از نظر امام عدم رعایت قوانین رانندگی خلاف شرعه و سعید از اونجا تا گرمسار که 10 کیلومتری میشه موتور رو دست می گیره میاره
کیانوش پازوکی
نويسنده : حبيب الله دهقاني
هر چه از وسايل برقي دم دستش ميرسيد رودهاش را ميريخت بيرون. ما حتي جرأت نميکرديم راديو ضبط يا وسايل ديگر را پنهان کنيم. هر جا بود آن را پيدا ميکرد. گاهي با همين علاقه و بيتجربگي آنها را راه ميانداخت.
وقتي منزل بستگان هم ميرفتيم بيرو رو در واسي ميگفت: « اگه راديو يا وسيلهي برقي خراب دارين بياريد تا درستش کنم! ».
به آقاي مهندس معروف شده بود. ما مشغول صحبت ميشديم و او با آن وسيله سرگرم ميشد. اگر موفق ميشد و درست ميکرد به شوخي ميگفت: « بازم بگيد مهندس قلابي. حالا که درست شده پولشو بدين! اگه ميخواستين اينو ببرين بيرون چه قدر پول ازتون ميگرفتن، تازه امروز برو فردا بيا ميکردن! ».
حميده(خواهر شهيد)
روزهاي اول پيروزي انقلاب بود؛ بهمن ماه سال هزار و سيصد و پنجاه و هفت. حکومت شاهنشاهي سرنگون شده بود. بچههاي انقلابي به پادگانها و مراکز نظامي حمله و اسلحه و مهمات را با خود ميبردند. هيچ گونه انضباطي براي حفظ اسلحه و مهمات داخل پادگانها نبود. يک شب بعد از نماز مغرب و عشا، سعيد با يکي از دوستانش که همسايه ما بود به پادگان باغ شاه رفته بودند. با ورود به پادگان توانسته بودند هرکدام يک اسلحه ژ سه و چند اورکت با خود بياورند.
سعيد اسلحه را در لا به لاي اثاثيه در رختخواب جاسازي کرد و به ما سفارش کرد: « هيچ کس از موضوع با خبر نشه! » دوستش هم به خاطر اطميناني که به خانواده ما داشت اسلحه و اورکتش را به من داد.
به او گفتم: « اشکالي نداره هر کجا صلاح ديدي استفاده کنيد! ».
چند روزي از اين ماجرا گذشت. امام خميني فرمان داد: « هر کسي اسلحه و يا اموال بيت المال رو از پادگانها برده به کميته انقلاب اسلامي تحويل بده! ».
سعيد با شنيدن اين خبر فوراً اسلحه را تحويل داد. من دغدغه داشتم از اينکه تحويل بدهم يا به بچههاي گرمسار برسانم. احتمال ميدادم در شهرستانها نياز شود. چند هفته بعد، امام جماعت مسجد صاحبالزمان محلمان اعلاميه را خواندند و خواستند هرکسي مطيع امام است هر چه از بيتالمال در اختيار دارد تحويل دهد. فرداي آن روز اسلحه و اورکت را بردم و تحويل مسجد دادم و در مقابل رسيدي به من دادند.
پدر شهيد
سعيد با کسي رودرواسي نداشت. حرف خودش را ميزد البته با احترام. مخصوصاً به بزرگترها احترام بيشتري ميگذاشت. يک روز عمهاش منزل ما بود. توي روستا خانمها به سن و سال بالا خيلي به پوشش کامل توجه نميکردند. نه اينکه بيحجاب باشند. پوشش زنها معمولاً همان روسري و لباسي بلند بود. هنوز حال و احوال با عمهاش تمام نشده بود به شوخي گفت: « عمه، مثل اينکه روسريت کوچيکه و خوب موهاتو نميپوشونه، انشاءالله اين دفعه برم مشهد اولين کاري که ميکنم يه روسري بلند يا مقنعه برات ميخرم! »
عمهاش گفت: « عمهجان، از ما گذشته انشاءالله خدا عمري بده ببينم خانمت چطوريه! جرأت ميکني به او هم بگي! حالا اگه رفتي مشهد روسري يادت نره! ».
گفت: « يه خانمي ميگيرم که اصلاً نياز نباشه براي حجاب چيزي بهش بگم. »
مادر شهيد
سعيد بزرگ شده بود. به خاطر اطميناني که بهش داشتم يک موتور سيکلت خريدم تا هم من استفاده کنم و هم او. مثل جوانهاي الآن سر به هوا نبود. بدون اجازه سوار نميشد. يک شب براي خريد نان از خانه بيرون رفت. دير به منزل برگشت. ما که خانه بوديم دلمان هزار راه رفت و با خودمان ميگفتيم: « نکنه با موتور زمين خورده باشه، يا با بچههاي بسيج و دوستانش سرگرم شده و نان گرفتن يادش رفته! ».
وقتي آمد گفتيم: « بابا، تو که ما رو کشتي، اين چه نان گرفتني بود؟ سرت جايي بند شده بود؟ ».
گفت: « نه، مگه امروز اخبار گوش نکردين؟ امام خميني فرمودند:’ تخلف از مقررات راهنمايي و رانندگي جايز نيست.‘ من گواهينامه ندارم و تا زماني که نگيرم سوار موتور نميشم! ».
به خاطر فرمان امام تا گواهينامه نگرفت موتور سوار نشد و به ما هم سفارش ميکرد سوار نشويد.
پدر شهيد
سال شصت و دو بود. در قالب طرح لبيک به جبهه اعزام شديم. سعيد به عنوان معاون گروهان ما بود.
از اولين نقطه اعزام تا زماني که در اين مأموريت با هم بوديم گفتار و رفتارش براي من درس و آموزش بود. چه در دو کوهه و چه درسپنتاي اهواز و انرژي اتمي تا محل عمليات منطقه فکه و رقابيه. اهل دعا و مناجات بود. بچهها را به شرکت در نماز جماعت و دعاها تشويق و ترغيب ميکرد. يک نکتهاي که ايشان در طول مأموريت به من تذکر داد و هرگز فراموش نميکنم حتي در هر نمازي به روحش صلوات ميفرستم اين بود که بين راه، قطار براي نماز صبح توقف کرد. بچهها همديگر را صدا زدند. رفتيم وضو گرفتيم و توي مسجد راهآهن مشغول نماز شديم. بعد از اينکه نمازم تمام شد سعيد کنارم نشست و آهسته، طوري که کسي نفهمد گفت: « عذر ميخوام از باب وظيفهاي که دارم ميخوام يه چيزي بهت بگم، ناراحت نميشي؟ ».
گفتم: « نه، چرا ناراحت بشم! خطايي ازم سر زده؟ ».
گفت: « توي حالت سجده نبايد همه انگشتان پا روي زمين قرار بگيره، فقط نوک شصت پاها رو روي زمين قرار بده! ».
از او تشکر کردم و از آن موقع به بعد فراموشم نميشود.
محمود اشرف( همرزم شهيد)
تير ماه سال شصت و سه توي سپاه همديگر را ديديم. من عازم منطقه جنوب بودم و او هم عازم منطقه کردستان. توي سپاه خيلي با من صحبت کرد تا حکم مأموريتم را عوض کنم و همراه او به کردستان بروم. من هم از او خواستم به منطقه جنوب بيايد. چون بچهها در آن منطقه بودند آدم احساس غريبي نميکرد. شايد يک ساعتي ميشد كه با هم گفتگو کرديم. فايدهاي نداشت. با هم حرکت کرديم و تا تهران خيلي صحبتها شد.
ميگفت: « ما توي کردستان غريبيم! بچههاي بسيجي خيلي مظلومانه به دست کوموله و دمکرات شهيد ميشن! هر چي نيرو اعزام ميشه ميبرن جنوب، مسؤولين هم به فکر کردستان نيستن! تو رو خدا بيا بريم اونجا نميذارم بهت سخت بگذره! من با بچهها و منطقه آشنام! ».
به شوخي گفتم: « مدتهاست که تو اونجايي و با منطقه و مردم آشنا شدي، ضد انقلاب رو که ميشناسي. ما شانس نداريم يه وقت ميبيني اسير شديم. اونها آدمهاي بيرحم و دشمن سرسخت پاسدارها و بسيجيها هستن، زنده زنده پوستشان رو ميکنن! ».
ميخنديد و ميگفت: « درسته، ولي عمر دست خداست، مگه ما چه کارهايم! اونا هم از دست ما آواره کوهها و شهرهاي کردستان عراقن. همين بچههاي مظلوم کاري کردهان که ضد انقلاب آب خوش از گلوش پايين نميره. توي مردم هم جايي ندارن. مثل دزدها گاهي ميزنن به روستاها با زور از اونا کمک مالي و آذوقه ميگيرن و از منطقه فرار ميکنن. به خاطر اينکه به مردم بفهمونن ما قدرت داريم گاهي به يه پايگاه حمله ميکنن و يا سر جادهها کمين ميزنن. »
به هر حال توي ترمينال از هم خداحافظي کرديم، اما چه خداحافظي. معصوميت و مظلوميت از چهرهاش ميباريد.
اشک در چشم هر دويمان حلقه زد. آن حالت مدتها از ذهنم خارج نميشد.
چند روز بعد، از اهواز به سپاه تلفن کردم. وقتي خبر شهادت محمدزاده را دادند خشکم زد.
محمدرضا عزيزي( همرزم شهيد )
سعيد مدتها بود که در کردستان خدمت ميکرد. گاه گاهي مرخصي ميآمد. يک بار تازه از مرخصي برگشته بود که سر و کلهاش پيدا شد. تعجب کرديم. به مادرش گفتم: « احتمالاً سعيد براي کار خير آمده و گرنه او کسي نيست که نرسيده به جبهه برگرده! » قبل از اينکه دليلش را بپرسم گفت: « بابا، مامان اگه صلاح بدونين بريم خواستگاري! ».
گفتم: « خواستگاري کي؟ ».
گفت: « يه نفر رو حاج آقا موسوي پيشنهاد داده، خانوادهاش خوبن و به خانواده ما ميخورن! ».
گفتم: « بابا جان، ما که آدمهاي غريب رو نميشناسيم، اين همه دختر خوب توي فاميل داريم! هر کدوم رو بخواي همين فردا ميرم خواستگاري ميکنم. »
چند نفر را پيشنهاد داديم. صبح بعد از صبحانه گفت: « ميخوام برم خواستگاري دختر دائي! ».
خودش رفت با زن دائيش صحبت کرد. همان روز قول گرفت. آن زمان ما تلفن نداشتيم. به عمويش تلفن زد و به ما اطلاع دادند. وقتي به سمنان رسيديم خودش با زن دائي و بچههايش مقدمات کار را براي مجلس عقد آماده کرده بودند. روز نيمه شعبان بود. همان شب عقد و عروسي انجام شد. فردا صبح به همراه عروسم به خانه برگشتيم. چهل و پنج روز که ماند ساکش را برداشت و خداحافظي کرد. بيست و نهم ماه رمضان بود. سه چهار روز بعد خبر شهادتش را به ما دادند.
پدر شهيد
يک شب در سپاه مسؤول شب بودم. از راهآهن گرمسار با ما تماس گرفتند که از ستاد معراج شهداي تهران چند شهيد فرستادهاند. در بين اسامي شهدا يک اسم براي ما آشنا و شناخته شده نبود.
دو سه نفر از بچهها را با يک ماشين فرستادم و گفتم: « جز اين يه اسم ما بقي رو تحويل بگيرين و ببرين سرد خانه بيمارستان! ».
همين که بچهها حرکت کردند دلم طاقت نياورد. فوري خودم را به راهآهن رساندم. در حال تخليه تابوت شهدا بودند. خواستم خودم اسم آن شهيد متعلق به گرمسار را يک بار چک کنم. اشتباه نديدم. شهيد سيد محمد راد نوشته بود. خواستم تحويل نگيرم. يک لحظه پيش خودم گفتم: « پيکر شهيد رو ببينم شايد بشناسم! » گوشه پرچم و در تابوت را باز کردم و کفن را کنار زدم. باورم نشد. سعيد محمدزاده بود.
گفتم: « سعيد، يادته چند روز قبل خواستي به مأموريت برگردي بهت گفتم:’ تو تازه ازدواج کردي لااقل يه مدت پيش خانمت بمون!‘ آخر سر از دستم ناراحت شدي و گفتي:’ ما لباس سپاه رو پوشيديم تا راه شهدا رو ادامه بديم! هيچ چيزي نبايد توي زندگي مانع راهمون بشه، اگه الآن نرم وابستگيام بيشتر ميشه و کمکم به همين دنيا ميچسبم!‘ ».
حسين مداح ( همرزم شهيد )
الهي، به امر تو و به فرمان روحالله با دشمنان اسلام ميجنگيم و ميکشيم و کشته ميشويم تا دين تو را ياري كنيم!
چند کلمه به عنوان وصيت نامه براي شما مينويسم. من با عشق و علاقه خود وارد سپاه شدم چون عشق الله و خميني به من حکم ميکرد که پاسدار پرچم خونين امام حسين عليهالسلام باشم و با آرزوي شهادت اين راه را انتخاب نمودم. آرزو دارم که خداوند مرا در زمره شهداي کربلا قرار دهد.
پدر و مادر مهربان و عزيزم، امروز راهم را شناختم و دنبالش ميروم. من امروز احساس ميکنم که دوباره تاريخ کربلا تکرار شد و حسين زمان، امام خميني «هل من ناصر ينصرني» سر ميدهد. آيا ميشود جواب فرزند رسول الله را نداد؟ نه، من مردن را بهتر از زندگي ذلت بار ميدانم و در جواب حسين زمان لبيک ميگويم!
همسرم، اگر خدا به ما فرزند داد پسر بود او را حسين وار بزرگ کن و در راه اسلام و قرآن و رسول خدا اهدا نما! اين را بايد بدانيد که او يک امانت است در دست شما. اگر فرزند دختر بود او را زينب وار بزرگ کن و او را با اسلام و قرآن آشنا گردان!
از تمام دوستان و آشنايان ميخواهم امام و روحانيت را تنها نگذارند؛ زيرا، اگر روحاني در يک کشور نباشد مانند اين است که در يک کشور طبيب وجود ندارد.
فرازهايي از وصيتنامه
برادرم، وقتي مدارک ماشين را پست کردم پول نداشتم از اداره پست پاکت گرفتم. مبلغ ده ريال بدهکارم. برو و پول پاکت را بده!
بخشي از دست نوشته شهيد
در تيرماه سال هزار و سيصد و چهل و چهار در محله خزانه تهران کودکي پا به عرصه وجود گذاشت. پدرش احمد آقا، اسمش را سعيد رضا گذاشت. در همان سالهايي که مدرسه ابتدايي فلاح ميرفت براي نماز مغرب و عشا به مسجد صاحب الزمان محله ميرفت و اقامه ميگفت.
مکبر خوش صدايي بود. هميشه مورد تشويق امام جماعت و نمازگزاران قرار ميگرفت.
تا دوم راهنمايي بيشتر نخوانده بود که انقلاب اسلامي شروع شد. به کارهاي انتظامات و بسيج مثل پست ايست و بازرسي خيلي علاقه داشت. بيشتر شبها کارش همين بود. مدتي در طرح کنترل ترافيک فعاليت کرد. يکي دو سال پس از پيروزي انقلاب به همراه خانواده به زادگاه آباء و اجدادي خود، روستاي ماشين خانه آرادان از توابع گرمسار کوچ کردند.
آقا سعيد با مشورت خانواده خواست اسلحه به زمين مانده محمود آقا، داماد شهيدشان را بردارد. اسفند ماه سال هزار و سيصد و شصت وارد سپاه شد. آن موقع هفده سال بيشتر نداشت.
ماههاي اول ورودش به سپاه محافظ امام جمعه وقت گرمسار بود. طاقت ماندن در پشت جبهه را نداشت. اولين بار مهر ماه سال شصت و يک عازم جبهه شد و در منطقه جنوب در لشکر هفده علي بن ابيطالب مشغول شد و تا آخر همان سال ماند. از ناحيه دست و پا مجروح شد و در بيمارستان نجميه تهران بستري گرديد.
دو سه ماه پشت جبهه در واحد تبليغات انجام وظيفه کرد. اين بار منطقه کردستان را براي خدمت برگزيد. راهي تيپ ويژه شهدا شد. شهيد محمود کاوه به عنوان فرمانده تيپ به خاطر زيرکي و زرنگي سعيد او را در کارهاي اطلاعاتي در عمليات به کار گرفت. وقتي توانمندي، شجاعت و مديريت سعيد را ديد مأموريت شناسايي بعضي از مناطق تحت کنترل خودش را به او واگذار کرد.
سه بار به کردستان و همان تيپ رفت. نيمه شعبان سال شصت و دو با دختر دائياش ازدواج کرد. فقط چهل و پنج روز با هم زندگي مشترک داشتند. از داشتن فرزند محروم ماند.
بيست و نهم رمضان همان سال براي ادامه مأموريت رفت. سه چهار روز بعد براي گرفتن انتقام خون شهيد قمي براي سرکوب ضد انقلاب در معرکه و درگيري در منطقه خورخوره در روز دوازدهم تيرماه شصت و سه مصادف با سوم شوال گلوله مستقيم ضد انقلاب گلويش را دريد و در همان روز به شهادت رسيد. پس از تشييع در گرمسار و آرادان در گلزار شهداي آرادان به خاک سپرده شد.
زندگينامه
